وحید تکرو
منتشر شده در

دیگر این مردم، آن مردم نبودند

پستهای روزانه

––– بازدید
0 دیدگاه
  • نویسنده
    نام
    وحید تکرو
  • ابتدای سال 2019 بود که تصمیم گرفتم از هلند به میهن خویش باز گردم. در واقع دو ماه بود که به این موضوع فکر می کردم، تصمیم سختی بود، چنانکه اطرافیانم متوجه نبردی در ذهن و قلب من شده بودند. نبردی که برنده آن یا دوستانم بودند، یا عشق به میهن.

    سرانجام در اواخر زمستان تصمیم خود را گرفتم، تصمیم این بود که به میهنم بازگردم، خود را برای جنگی بزرگتر آماده کرده بودم، برای تغییر، و برای خدمت به کشور، برای هر چیزی را که فکرش را کنی. گفتنش شاید آسان باشد، اما در واقع چنین نیست، چنانکه میپنداشتم این کوچ بمانند پلی میان رفتن و ماندن باشد.

    من همیشه لبخند مردم کشورم را در ذهن داشتم، مهربانی، زیبایی و مهمان نوازی، چیزی که در هیچ جای جهان یافت نمی شد. من جویای یک زندگی بی ریا و آرام بودم. آرامشی جدا از یک زندگی ماتریالیستی (ماده باوری).

    به دوستانم بدرود گفته و لوازم هایم که 50 کیلو میشد را جمع کرده، دوچرخه ام را در خیابانی قفل کرده و سوار هواپیما شدم، گرمای میان ایرانیان را از همان فرودگاه حس کردم، بسیار خوشحال بودم، چنانکه گویا دوست داشتم با همه شان سلام کنم، دست بدهم، حرف بزنم. طبق عادت صندلی کنار پنجره را رزرو کرده بودم، وقتی که به صندلی ام رسیدم دیدم صندلی کناری اش خانمی ایرانی نشسته، گفتم: "سلام خانوم، لطفا میشه بلند شید تا من برم سر جام بشینم؟"

    بدون هیچ لبخند و سلامی گفت: "وای من که از قسمت بوردینگ خواسته بودم یه صندلی بدن که هیچ آقایی کنار من نشینه، میشه برید یه جا دیگه پیدا کنید؟"

    گفتم نه، من صندلی ام را رزرو کردم و می خواهم همانجا بشینم، و همچنین در دلم گفتم (این مشکل شماست که تبعیض جنسیتی را همه جا در ذهن دارید)، البته درک می کردم که شاید در سیستمی مذهبی رشد کرده باشد.

    بلند شد و رفت، یک دقیقه بعد دیدم از ردیف کناری یک آقای جنتلمن را پیدا کرده، و جای خود را با او عوض می کند، آقا آمد و خانم رفت، البته خانم را می توانستم ببینم، در ردیف کناری پیش خانمی دیگر نشسته بود.

    جنتلمن که مردی مسن با لباس های یک دست و کاملاً سفید بود شروع به صحبت کرد، گفت از کجا میای؟ کجا میری؟

    معمولا زندگی ام را سریع برای انسان ها رو نمی کنم، کمی از خودم گفتم، زندگی ام، علاقه ام به پرواز و پنجره، موضوعاتی مرتبط که هر دو فعلا آنها را حس می کردیم.

    پروازی که گرفته بودم یک پرواز ایرانی بود، می دانستم که باید یک غذای ایرانی سرو کنند، به جنتلمن که نامش را یادم نیست گفتم به نظرتان غذا چیه؟ خندید و گفت نمیدونم. گفتم کاش خورشت قیمه باشه، انگار که سالهاست نخوردمش. همش می خندید، خود را در نگاهش انسان جالبی یافتم 😀

    البته که پس از مدتی خوابش برد و من محو تماشای آسمان و ابرها گشتم، برای دیدن میهنم بی قراری می کردم، دوست داشتم این اتفاق هرچه سریعتر بی افتد.

    کمی که گذشت متوجه نگاه های آن خانم مردگریز شدم، نمی دانم چرا به من نگاه می کرد، یا از روی نفرت بود، (یا عشق و نفرت با هم) و یا از روی تعجب که چرا این پسر مثل مردهای دیگه به حرف من گوش نداد و سریعاً خود را تسلیم خواسته ی من نکرد؟ هرچه که بود می دانستم انتظار داشت که من بگویم: چشم خانم من می روم جای دیگر پیدا می کنم، تا خدایی نکرده شما از جایتان بلند نشوید و آن آرایش زیبایتان به هم بریزد.

    من و او دقیقا ضد هم بودیم، من شدیداً فمنیست، و او مردگریز؛ درست در جایی اشتباهی یکدیگر را دیدار می کردیم.

    من سالها مردم میهنم را جور دیگری در ذهن خویش ترسیم کرده بودم، آنها را بهترین انسانهای جهان می شناختم، یا شاید بگویم در واقع تجربه های شیرینم بیشتر بودند. و تجربه های تلخ پس از این چنان در ذهن من آشوب به پا می کردند که انگار انتظار چنین چیزی را نداشتم، با خودم می گفتم: چی فکر می کردم چی شد

    در هلند که بودم دوستانم در ایران پیام های بسیاری می دادند، از دلتنگی ها می گفتند، از دیداری که انگار مدتهاست منتظرش هستند.

    وقتی که بازگشتم خبری از آن دوستان نبود، البته به جز دو، سه نفر. بقیه من را به خاطر نداشتند، انگار فقط می خواستند دور نباشم؛ در اینجا متوجه تغییر زندگی ایرانیان به سمت آنلاین-گرایی شده بودم؛ حس می کردم آنها نمی خواهند دیداری داشته باشند، ولی لوکیشن دوستانشان برایشان مهم است.

    این انسان ها دیگر آنهایی نبودند که من می شناختم

    در سالهای پس از بازگشت من، هیچکس آنطور که من می شناختم نبود، درواقع من دیگر انسانهارا کنار هم نمی دیدیم، انگار همه با هم دشمن هستند، همه میخواهند چیزی را از کسی پنهان کنند، همه میخواهند سر به تن کسی نباشد.

    از همان ابتدا که وارد شدم، هر کس که داستان مرا می داند، می گوید: "آمستردام رو ول کردی و اومدی ایران؟" هیچ عشقی به ایران ندارند.

    شاید از اینجا به بعد متن کمی تلخ شود، اما من بی پرده و کاملا رک هرآنچه که می خواهم را می نویسم، می گویند من رک ترین انسان جهان هستم.

    از آن 50 کیلو باری که داشتم، بیشترش لوازم سفر بود، چادر مسافرتی و ... من همه چیز را برای سفر به ایران خریده بودم، می خواستم وقتی که باز میگردم سفرم را از همان ابتدا آغاز کنم.

    چهار روز پس از ورود بهار آغاز شد، نوروز و شیراز، من عاشق ترکیب این دو هستم. در نتیجه یک روز پس از نوروز سفر آغاز شد. ابتدا به اصفهان و سپس به شیراز، در آن زمان در شیراز سیل آمد، درست چند ساعت بعد از سیل به شیراز رسیدم.

    سفر به خوبی انجام شد و بازگشتم. من در آن زمان بسیار سفر کرده بودم، نقاط ضعف و اشتباهات مسئولین در حوزه گردشگری را جستوجو می کردم.

    به واسطه لینکهایی که داشتم با وزیر گردشگری وقت دیدار کردم، از او خواستم که از تخریب شهر پارسه (تخت جمشید)، جلوگیری شود، و محافظت بیشتری انجام شود. خواستم که فروش خاک سرخ جزیره هرمز متوقف شود. من در هرمز دیده بودم که کامیون-کامیون خاک سرخ استخراج می شود و به خارج صادر می گردد؛ هرچند که مسئولین بالاتر این کارهارا انجام میدادند اما مسئولیت وزیر گردشگری حفاظت از آثار ملی و گردشگری ایران بود. او قول بررسی این هارا داد؛ پس از مدتی که دوباره به این جزیره سفر کردم فروش خاک متوقف شده بود -نه به خواسته من، بلکه به خواسته بسیاری دیگر- اما من میدیدم که استخراج نمک از معادن نمک جزیره آغاز شده بود. خودم ماشین ها را دیدم...

    دیگر این چیزها برایم عادی شده بود، تا اینکه کرونا آغاز شد. از همان ابتدا می دانستم ایران اولین کشور وارد کننده کرونا خواهد بود، و آخرین خارج کننده آن.

    اما چیزی که برایم بیشتر از همه چیز نفرت انگیز بود، نحوه مواجه بسیاری از مردم با این ویروس. همه فکر می کردند/می کنند که خودشان قوی ترین انسان روی زمین هستند، من دیدم عده ای می گویند:

    • ما که نمی گیریم
    • من و همشهری هامون نمی گیریم
    • توی شهر ما اصلا ویروسی وجود نداره
    • گروه خونی ما اصلا ویروس نمی گیره
    • سیگاری ها نمی گیرن
    • فامیلهامون که ندارن بابا
    • ماسک به درد نمیخوره، جلوی ویروسو نمیگیره

    و کلی نگرش های نژادپرستانه دیگر. این مردم بی توجه به جان یکدیگر همه جا می رفتند، همه کار می کردند.

    در ایران هر وقت کسی با من قرار می گذاشت، می گفتم که به خاطر کرونا نمی تونم، قهر می کردند و دیگر من را "آدم بد" می شناختند.

    به چند نفر پول قرض دادم، هیچگاه پس ندادند و دیگر پاسخمم را هم نمی دهند.

    چند مشتری در زمینه کاری خودم داشتم، که کارشون که انجام میشد برای پرداخت فردا-فردا می کردند.

    سفرهایم به خاطر کرونا کنسل شد و من حالا با تمام برنامه هایی که در سر داشتم در خانه کار کردم، خوابیدم، خوردم و برنامه ریزی کردم.

    هر روز خبر ابتلای دیگران به کرونا را دریافتم، دوستانی را می شناختم که فوت کردند. وقتی که فوت می کردند در میان اطرافیان محبوب تر می شدند.

    در این دو سال و نیم اتفاقات بسیاری برایم پیش نیامد؛ دوستان خانمی را میشناختم که میخواستند با من در یک رابطه عاشقانه وارد شوند، وقتی به آنها می گفتم که من قصد سفر دارم، ازدواج نمی کنم، دیگر می رفتند. در ایران فکر می کنند باید ازدواج کرد و سرانجام عاشق شد.

    همه جا که میرفتم میدیدم مردم ماسک نمی زنن، دستشون رو به همه جا میمالند، به دوستانم میگم: فکر کن میخوای با این ها وارد رابطه عاشقانه هم بشی؟

    این چند ماه اخیر هم که...

    راستش را بخواهی بسیار ترسیده بودم، مرگ دیگر چیزی عادی شده بود، انگار هرکس که فوت می کرد اطرافیانش می گفتند، خب پیش میاد دیگه. اینم از این.

    به بالای کوه فرار کردم، در آنجا چادر زدم، ماندم، از چادرم دزدی شد، پاره اش کردند و دیگر قابل استفاده نیست.

    هر بیزنس جدیدی را آغاز کردم، جز کلک همکاران، و مشتری ها چیز دیگری ندیدم.

    بارها از مسئولین گردشگری خواستم که به من اجازه دهند تا ایران را به غرب و شرق وصل کنم، از طریق لینکهایم ایران را به لیست آژانسی های بزرگ اضافه کنم تا این کشور را به قطب بزرگی در صنعت گردشگری جهان تبدیل کنم، موافقت می کردند، میگفتند در واتس اپ فلان چیز رو بفرست، میفرستادم نگاه نمی کردند. میگفتند فلانی کرونا داره، صبر کن حالا، بعد دیگه خبری نمی شد. بی خیال شدم.

    من هر خدمتی که میخواستم به کشورم انجام دهم با شکست مواجه می شد، چنان که نا امیدانه این را می نویسم؛ من نه به پول نیاز دارم، و نه به شهرت. تنها در ذهنم خلق آثار هنری در مورد میهنم، و خدمت میهن پرستانه در راستای بهبود وضعیت در کشور بود.

    عشق من به مردم ایران در واقع یکطرفه بود. دیدی فکر می کنی یکی دوستت داره بعد می فهمی اینطور نبوده؟ من در مورد مردم ایران همین حس رو دارم. این مردم آنهایی نبودند که می شناختم.

    اینطور نیست که از مردم متنفر باشم، من مردمم را همیشه دوست خواهم داشت، اما باید بگویم همواره مردم در حال تغییر هستند، همیشه در ذهن ما آدما اونطور که میخوایم نمیمونن.

    امروز به اون جنتلمن فکر می کردم، فکر می کردم که کاش همه شبیه اون بودند؛ من و او شبیه هم بودیم. همیشه با خود می گویم که کاش شماره او را گرفته بودم، گرچه شاید 70 سال سن داشت، اما شاید در ایران تنها نمی ماندم، آدمهایی که با من هم عقیده بودند را پیدا می کردم.

    همواره زندگی ادامه دارد، من میروم و انسانهای شبیه من می آیند، آیا با آنها همان برخوردی که با من شد خواهد شد؟ من از میهن خود ناامیدم، مثل بچه ای که از مدرسه اش اخراج شده. فکر می کردم می توان زیست، می توان عشق ورزید و زیبایی ها را به نمایش گذاشت.

    اما خیال تا کجا پرواز خواهد کرد؟

    گاهی حتی فکر می کنم که نباید دیگر به فارسی بنویسم، و وبلاگم را فقط در انگلیسی نگاه دارم، اما عشق به برخی از دوستان اجازه این تصمیم را نمی دهد.

    سپاس که خواندید، نمی دانستم باید به کی بگم. می خواستم که واضح بگویم که حال و روزم چه بوده، تا مورد قضاوت های نادرست قرار نگیرم.

    در آخر با این قطعه از فردریک شوپن این متن را تمام می کنم: https://youtu.be/sSadYZ16bOA

    0 دیدگاه

    بارگذاری دیدگاه ها