وحید تکرو
منتشر شده در

ایران: سرزمین عجایب در پشت کلیشه ها

ایرانمجارستانجویای صلح

––– بازدید
0 دیدگاه
  • نویسنده
    نام
    وحید تکرو
  • وحید تکرو

    جولینا آگویلار

    آوریل 2017 – آوریل 2018

    وحید تکرو و زولفغار جعفر

    ایدن، مارک، دورکا، پدرومادر مارک، توماس


    در صورت تمایل می توانید به این پست گوش دهید:

    هنرمندان فایل صوتی - صدا: آزیتا - موسیقی: دیوید هیکن


    پیشنویس

    در این پست می خواهم در مورد تضادهای ذهنی و تصورات غلط در مورد امنیت ایران بنویسم. چیزی که شاید هر جهانگرد وبلاگنویس تجربه ی شخصی خود را در موردش بر روی وبلاگش قرار داده باشد، اما آنها فقط تجربه های شخصی هستند. حال پس از 4 سال جمع آوری اطلاعات و تجارب شخصی جهانگردان در حال نوشتن این پست هستم. اما چطور شد که به این تجربه ها دست پیدا کردم؟

    در ابتدا می دانستم که بیشتر افرادی که تابحال به ایران سفر نکرده اند ذهنیت کاملاً اشتباه در مورد امنیت ایران دارند، آنها فکر می کنند اگر به ایران سفر کنند زنده نخواهند ماند. بسیاری از من می پرسند ایران چگونه است؟ آیا میتوان به آن سفر کرد؟ و بسیاری از ایرانی ها می پرسند: "خارجی ها در مورد ما چه فکری می کنند؟" روزی در پاریس مردی را در یک بار به صورت تصادفی ملاقات کردم، وقتی بهش گفتم من ایرانی هستم گفت: "با خودت که بمب نداری؟" اگر چه با خنده گفت، اما برای من بیشتر شبیه به یک طعنه تلخ بود، این تصوری بسیار غلط است. گاهی می دانستم که این رسانه ها هستند که نام ایران را به اینجا کشانده اند؛ بخاطر همین است که وقتی نام واقعی ایران یعنی "پرشیا" را به کار می بردم حتی بسیار خوشحال می شدند و افتخار می کردند که با من ملاقات کرده اند. فهمیدم که باید رازی پشت این داستان باشد، رازی که رسانه ها باید به آن پاسخ دهند.

    در واقع من از جنگ نفرت دارم، نه فقط جنگ، بلکه این فاصله ی بزرگ و یخ بین انسان ها. کتابهایی را خواندم، اخبار را دنبال کردم، و بیشتر اوقات با دنیا چت می کردم. دوستان مجازی بسیاری یافتم، ملیت های بسیار تصویری بسیار غلط در مورد ایران داشتند، در نهایت درک تاثیر منفی رسانه ها و شستوشوی مغزی آنها چیزی بود که باعث شد بیشتر این موضوع را دنبال نمایم. می خواستم که بر ضد این کلیشه ها فعالیت کنم، فاصلۀ بین انسان ها را از بین ببرم. شروع به دعوت دوستان مجازی از راه های مختلف کردم، از آنها خواستم به ایران بیایند و آنها را به جایی که زندگی می کردم دعوت نمودم. حتی خیلی از آنها کسانی بودند که نمی شناختم. این کار را حدود یک سال انجام دادم، دیدم که انسان ها چقدر باهم خوشحال و هماهنگ هستند! با بسیاری از ملیت ها دوست شدم، و حالا میتوانم بگویم که تمام ملیت ها میتوانند صلحجو باشند. کسی دلیل دشمنی با ملیتی دیگر را ندارد.

    یکی از آن دوستانی که از این راه باهاش آشنا شدم و میزبانش بودم "ایدن" از استرالیا بود. اگرچه ایدن را نمی شناختم اما او به دلیل سفر به بیش از 180 کشور در میان جهانگردان به عنوان مارکوپلوی امروز شناخته می شود. زمانی که با او آشنا شدم او به بیش از 100 کشور سفر کرده بود، و در حال حاضر که این پست را می نویسم بعد از سه سال تعداد کشورهایی که او به آنها سفر کرده به حدود 180 رسیده. ایدن یکی از آن جهانگردانیست که دلیل اصلی سفرش ملاقات با انسان ها و آشنایی با فرهنگ های مختلف می باشد.

    به همراه ایدن در تهران - اکتبر 2015
    به همراه ایدن در تهران - اکتبر 2015

    روزی که منتظر ایدن بودم که از تبریز به تهران برسد، به من پیامی داد: "هی رفیق، امکان داره من فردا بیام؟" وقتی که علتش را پرسیدم، گفت که با دوستی در قطار آشنا شدم که منو به خانه اش دعوت کرده. البته که گفتم نه :) چراکه برای ایدن برنامه ای چیده بودم. طی روزهای بعد که با دوستانم برای معرفی ایدن قرار می گذاشتم، همۀ آنها او را به خانه اشان دعوت می کردند، نه فقط به خاطر اینکه توسط من اعتمادشان به او جلب میشد، بلکه بارها توسط افراد ناشناس دعوت شده بود. این دعوتهای همگانی در ایران چیزیست که معنای "مهمان نوازی" را کامل می کند. ایدن در آخر سفرش به من گفت: "میخوام کل ایران رو هیچ‌هایکینگ کنم." (هیچ‌هایکینگ سوار شدن بر خودرو یا کامیون عبوری به قصد سفر و بدون پرداخت کرایه است. هیچ‌هایکینگ نوعی مسافرت رایگان است که فرد مسافر معمولاً با ایستادن کنار جاده و نشان دادن انگشت شست یا اشارات مختلف خواهان آن می‌شود تا رانندگانی که مایل به سوار کردن او باشند متوقف شوند. این مسافرت ممکن است کوتاه‌مدت یا طولانی باشد.)

    خواستم که متقاعدش کنم "این در ایران غیرممکن است، ایرانی ها حتی نمیدانند هیچ‌هایکینگ واقعاً چیست!" ایدن گوش نکرد و رفت، بعد از اتمام سفرش که حدود یک ماه به طول انجامید ویدیویی به من فرستاد که در مرز عراق ضبط شده بود. او در این ویدیو گفت: "خب بعد از هیچ‌هایکینگ حدود 2200 کیلومتر دور کشورت، چیزی که غیرممکن نبود و حتی خیلی هم ساده بود حالا در مرز عراق هستم."

    از آن روزها به بعد، با اینکه ایدن در بسیاری از مصاحبه های روزنامه و تلوزیون های کشورهای مختلف، از مردم ایران به عنوان بهترین مردمان دنیا نام میبرد، چند روز پیش نظرش را در مورد امنیت ایران پرسیدم و از او خواستم در تعریف از مردم و امنیت این کشور زیاده‌روی نکند چون این پستی خواهد بود که در وبلاگم قرار است بنویسم. او گفت: "پارسی زبانان بهترین و مهمان‌نوازترین انسانها در بین 180 کشوری هستند که به آنها سفر کرده ام. ایران برای سفر بسیار امن است. از خارج ممکن است به دلیل قوانین سختگیرانه اش یک جهانگرد را برای سفر دچار تردید کند، اما از همان لحظۀ ورود به ایران مردم بسیار خونگرم و صمیمی اش به شما خوشامدگویی می کنند. اولین بار ممکن است کمی شوکه بشید که غریبه ها چطور با شما سرصحبت رو باز می کنند و صمیمی می شوند، گرچه این فرهنگشان در برخورد با مهمانان و پذیرایی از آنها به بهترین شکل ممکن است."

    حدود دو سال پیش، سه جهانگرد را به خانه ام دعوت کردم، لزلو، ویکتوریا و زولتان مجارستانی هایی بودند که از مجارستان تا شرق دنیا، کشور به کشور سفر می کردند تا به نیوزلند برسند و در آنجا برای یکسال زندگی کنند. جدا از تجربۀ بسیار عالی که در معاشرت با آنها کسب کردم و حتی به مراسم ازدواجشان در مجارستان دعوت شدم و حالا از بهترین دوستانم هستند، از طریقشان با دو دوست دیگر آشنا شدم.

    مارک و دورکا

    Me & Dorka in Teheran April 2017
    به همراه دورکا در تهران - آوریل 2017

    اواسط سال 2017، دختری در فیسبوک پیام داد و خودش را دوست ویکتوریا معرفی کرد و از من راهنمایی هایی در مورد سفرش به ایران گرفت. او بسیار دوست‌داشتنی بود، درست مثل بقیۀ مجارستانی ها. او و دوست‌پسرش را به خانه ام در تهران دعوت کردم. قبل از سفرشان دورکا هر روز با من چت می کرد، خیلی هیجان زده به نظر می رسید، مثل اینکه انگار قرار است به دنیایی دیگر سفر کند.

    تا اینکه حدود دو هفته قبل از سفرشان به ایران به من نوشت: "امروز با مادر دوست‌پسرم دعوا کردم."

    مادر مارک به دورکا گفته بود: "ایران درگیر جنگه! ایران برای سفر خیلی ناامن و خطرناکه! چرا ایران!!! تو میخوای پسر منو ببری ایران و به کشتن بدی!"

    مارک، دوست‌پسر دورکا، پسری واقعاً دوست داشتنی و آرام است که پیشنهاد دورکا برای سفر به ایران را پذیرفته بود، اگرچه بیشتر دوست داشت که به کامبوج بروند. مارک پسری بسیار ساکت است که بیشتر ترجیح میدهد ببیند و درک کند، تا اینکه بخواهد درمورد چیزی نظر بدهد.

    از اون دسته از آدمهاست که اخلاق های بد به ندرت در او یافت می شوند. همیشه در حال لبخند است، حتی در لحظۀ عصبانیت. پدر و مادرش سالهاست بر این باورند که ایران برای سفر امن نیست. در همین حال، دورکا گفت که مادرش همیشه عاشق ایران بوده و دوست داشته به آن سفر کند. پدر و مادر مارک حق داشتند که این چنین فکر کنند. رسانه بسیار تاثیرگذار است، همیشه ابتدا اعتماد مردم را جلب می کنند، و بعد برای پول هر خبری را میسازند و منتشر می کنند. مطمئن بودم که این ذهنیت باید روی مارک هم تاثیر گذاشته باشد. رسانه ها به شدت مردم را تحت تاثیر می گذارند، و ذهنیت هایی که گاه به مغزهای شستوشو داده شده تشبیه می شوند به نسل های بعدی و بعدی تزریق می شوند. اما کجا و چگونه این ذهنیت و کلیشه ها باید پاک شوند؟ شاید توسط افرادی مثل من.

    وقت این رسیده بود که به پاک کردن این کلیشه ها کمک کنم، کلیشه ای که نام ایران را برای حدود نیم قرن درگیر خود ساخته است. حس می کردم که مأموریتی به من داده شده، باید کاری میکردم که آنها پرشیای واقعی را ببینند و برای خانواده‌اشان تعریف کنند..

    از ترس تا واقعیت

    در همان ابتدای سفرشان، دورکا از طریق موبایل راننده ای در فرودگاه با من تماس گرفت، مشخص بود که بسیار ترسیده، اگرچه این اولین باری بود که صدای او را میشنیدم، قبل از آن فقط چت کرده بودیم. "هلووو وحید! من با موبایل یه راننده بهت زنگ زدم، به من گفته میتونه مارو بیاره خونۀ تو، میتونیم بهش اعتماد کنیم؟". مشکلات اقتصادی در ایران باعث شده که بسیاری از مردم عادی دست به مسافرکشی با ماشین شخصی خود بزنند، وقتی مارک و دورکا از آخرین گیت فرودگاه رد شده بودند، یک راننده دنبالشان کرده بود تا متقاعدشان کند که آنها را به مقصد برساند. بنابراین سیستم برخورد رانندگان و کاسبان در ایران با کشورهای دیگر بسیار متفاوت است، شاید بتوانید کمی شبیه به آن پیدا کنید، اما برای خود من همیشه متفاوت بوده. در نهایت با راننده صحبت کردم، آدرس را به او دادم. مارک و دورکا در لحظه ی ورود به خانه بسیار هیجان‌زده و خوشحال بودند!، به مارک گفتم سریع به مادرت پیام بده و بگو که هنوز در ایران زنده اید. گرچه کمی خنده دار است، اما مطمئنم مادرش در آن لحظه منتظر همچین پیامی بود. اولین باری نبود که میدیدم جهانگردان در فیسبوک هنگام رسیدن به ایران در مورد سلامتیشان بنویسند: "ما زنده ایم!، ما امن هستیم!". در نتیجه دورکا هم همین کار را کرد.

    تا حالا همه چیز خوب پیش رفت. صبح که بیدار شدیم، کلاس زبان فارسی شروع شد. باید به آنها کلماتی فارسی برای معاشرت و سفر در ایران یاد میدادم. به نظر من دانش کافی از دو چیز برای سفر به ایران بسیار ضروریست، خواندن اعداد عربی (که متاسفانه به ناچار در این کشور ستمدیده هم استفاده می شود) و تفاوت میان ریال و تومان.

    برای تهرانگردی آنها برنامه ریزی کردیم، آنها باید از "تاریخ پارس" عبور می کردند تا به "زندگی شهری تهرانی" می رسیدند. تهران واقعاً شهری بزرگ است، یک شهر واقعی. میتوانید از دیدگاه های مختلف به این شهر نگاه کنید، دیدگاهی که خودتان میسازید، تهران مانند خمیری است که ممکن است در ذهن هرکس جور دیگری شکل گرفته باشد. تهران می تواند زیباترین یا زشت ترین شهری باشد که تا بحال دیده اید.

    تهرانگردی تقریباً به خوبی به پایان رسید، و آنها هرروز تصاویری را برای خانواده‌شان میفرستادند. عکسهای رنگی که هریک با دیگری فرق می کرد، تصاویری که همیشه دوست دارم به عنوان اسلایدر در دسکتاپم استفاده شوند. مارک و دورکا باید برای سفر به سرزمین های پارس آماده می شدند، تا حالا بسیار خوشحال بودند و آنرا به خانواده‌شان انتقال میدادند، کلیشه های ذهنشان رو به مرگ می رفتند و من در این باره بسیار خوشحال بودم. بعضی وقتها با خودم فکر می کردم: الان در ذهنشان چی می گذرد؟ ذهنیت مادر مارک حالا به چه چیزی تغییر کرده؟ من سعی کردم که تصویر واقعی ایران را به آنها نشان دهم، نه اینکه آن را زیباتر و امن تر از چیزی که واقعاً است جلوه بدم. مارک و دورکا به شهرهای دیگر سفر کردند و همچنان از طریق موبایل در تماس بودیم، هرروز خبرهای بسیار شادی از آنها می گرفتم. گاهی از گردشگران می فهمیدم که ایران مهمان‌نوازترین کشور است، اگرچه خودم تجربه کرده ام اما شنیدن و ثابت شدن آن از زاویه دید دیگران مثل خوردن یک نوشیدنی بعد از غذاست. همیشه از جهانگردان و گردشگران مختلف می شنیدم که حتی افراد عادی در خیابانها، رانندگان و بسیاری از ایرانیان دیگر آنها را به خانه‌اشان دعوت کرده اند، یا حتی برای غذا و موارد این چنینی. در اینجا یافتم که انسان های تنگدست همیشه با سخاوت تر هستند.

    به عنوان یک توریست در ایران، بسیار احتمال دارد که مردم در خیابان ها به سمت شما بیایند، با شما صحبت کنند، شما را برای غذا و یا نوشیدنی دعوت کنند. گاهی هم اگر خوش شانس باشید به خانه‌اشان دعوت می شوید. خودم بارها شاهد این بودم، اما گاهی توریست ها احساس خطر می کنند، احساس می کنند که خطوط قرمزی که دورشان کشیده اند در حال نابودیست. به نظرم من شخص باید در سفر همه چیز را فراموش کند، با تمام انسان ها ارتباط برقرار کند، و زندگی روزمره اش در این عصریخبندان را کنار بگذارد. سفر یک مدیتیشن طولانیست، ما برای فرار از خودمان سفر می کنیم، تا خودمان را فراموش کنیم و ببینیم که در جهان چه می گذرد. همۀ ما دارای خطوط قرمزی هستیم، که برای من شخصاً عاشق این هستم که توسط شهروندان کشوری که بهش سفر می کنم پاک شوند.

    وقتی مارک و دورکا از سفر دور ایران به تهران برگشتند، بسیار خوشحال بودند که ایران را برای سفر انتخاب کردند. مردم ایران در همه جای این سرزمین ثابت کرده بودند که ایران ارزش سفر را دارد. دورکا چند عکس از ایران بر روی فیسبوک آپلود کرد، و لذت بخشترین لحظه این بود که مادر مارک کامنت گذاشته بود: "شگفت انگیزه!". نابودی این کلیشه بسیار نزدیک شده بود، حالا بسیار خوشحال شده بودم، فکر میکردم ماموریت با موفقیت انجام شده، و وقتی که مارک برگردد چیزهای زیادی برای تعریف به مادرش دارد.

    - دورکا چی شده؟ - مادر مارک توی فیسبوک گفته ایران محشره! حدود 15 روز پیش گفته بود که ایران خیلی خطرناکه، و نباید بریم ایران، چون امن نیست و میمیریم، ولی حالا گفته ایران محشره!

    انسان ها می آیند و می روند، بسیاری از آنها رهگذرند، و تعداد کمی از آنها برایتان می مانند. دوست داشتنی ترینشان همیشه حس دیدار مجدد را منتقل می کنند، حس میکنی که فردا دوباره با آنها قرار داری. بخاطر همین است که من هیچگاه از کلمه "خداحافظ" برای دوستانم استفاده نمی کنم. بنابراین با مارک و دورکا بدون خداحافظی قرار بعدی را در بوداپست گذاشتیم. همان روزها بود که توسط ویکتوریا و زولتان (دوستان مشترکمان) به عروسیشان در دریاچه بالاتون، مجارستان دعوت شدم. چهار ماه بعد به مجارستان سفر کردم.

    سفر به مجارستان

    جدا از آن همه دلایل لذت‌بخش از جمله شرکت در مراسم عروسی دوتا از بهترین دوستانم که بخاطرشان به مجارستان سفر کردم، خیلی میخواستم که پدر و مادر مارک را ملاقات کنم، در واقع این تبدیل به یکی از دلایل سفرم به مجارستان شده بود. مجبور بودم که دعوت مارک و دورکا را برای میزبانی رد کنم، چون از ابتدا دعوت ویکتوریا و زولتان، و حتی لزلو را پذیرفته بودم، دورکا را در روز اول دیدم و می گفت: "میدزدیمت و میاریم پیش خودمون." اما به هر حال در همان روزهای ابتدایی از سفر طولانی ام به مجارستان با مارک و دورکا برای شام قرار گذاشتم. در مورد خاطراتشان به ایران و واکنش های دوستانشان به سفرشان صحبت می کردیم و بعد به خانه شان دعوت شدم. میخواستند که خانه‌اشان و کالکشنی که از سفرهایشان دور دنیا جمع کرده اند را ببینم.

    خانۀ زیبای آنها در یکی از محله های لوکس بوداپست نزدیک به رود دانوب بود. تا آن زمان نمیدانستم که خانه‌ی پدر و مادر مارک به خانۀ این دو معشوقه چسبیده است. یک درب درون خانه وجود داشت که به سمت خانه ی پدر و مادر مارک باز می شد. توی دلم با خنده گفتم، "وقتشه که سنگامونو با پدر و مادر مارک وا بکنیم". درسته، من توی دلم با خودم می خندم. ? از اینکه در خانۀ مارک بودم احساس راحتی می کردم، اما خجالت می کشیدم که به خانۀ پدر و مادرش بروم، فکر میکردم از قبل برنامه ریزی نشده باشد. اتاق مارک و دورکا پر از چیزهای کوچک از سفرهایشان به دورجهان بود، همۀ آنها یک طرف، و چیزهایی که از ایران آورده بودند یک طرف. بسیار از دیدنشان لذت بردم. وقتی مارک گفت: "بیا بریم پیش پدر و مادرم." هیجان زده شدم، از طرفی دیگر فکر می کردم که ذهنیت پدر و مادرش در مورد من چیست، چه فکری می کنند؟ آیا اون خطرناک است؟ آیا از کشوری جنگ‌زده می آید؟، ...

    وقتی که مادر دوست‌داشتنی و باشخصیت مارک را دیدم، نمیدانستم چه بگویم، به شوخی گفتم: "من از ایران اومدم، موبایلی که تو دستم میبینی یه بمبه." خندید و منو به اتاقشان دعوت کرد. در فاصله 5 متری که به اتاقشان قدم میزدیم، بارها و بارها از من تشکر کرد و گفت: "مرسی که ایران را به فرزندانم نشان دادی." اگر چه انگلیسی نمیدانست و دورکا حرفهایمان را برای هم ترجمه میکرد. قبل از دیدن پدر مارک، همیشه از اون توی ذهنم مردی رو تصور کرده بودم که بر روی یک مبل نشسته و به رادیو گوش می کند و روزنامه های امروز هم روی دسته ی مبل منتظراند تا کسی آنهارا بخواند. وقتی که وارد اتاقشان شدم، با تصویری مواجه شدم که در ذهنم از قبل ساخته بودم، فقط یک تلوزیون هم اضافه شده بود. هیچکس فکر نمی کند که چقدر تمایل به نابود کردن آن تلوزیون داشتم، اما وقتی لبخند مهربان پدر مارک را دیدم این میل در وجودم کور شد. همینطور که با پدر مارک صحبت می کردم، نگاهی سریع به تلوزیون، رادیو و روزنامه کردم، آنها در دید من مثل اشیای نفرت انگیزی شده بودند که ذهن این مرد دوست داشتنی را برای سالها شست و شو داده بودند.

    پدر مارک بسیار مهربان و صمیمی بود. دوست داشتم ساعت ها در کنارشان بنشینم و صحبت کنم، دوست داشتم که درمورد همه چیز آنها بدانم، دوست داشتم به آنها ثابت کنم که ما تفاوتی باهم نداریم، من از ایران آمده ام، کشوری که سیاستمدارانش بمب هسته ای میسازند از من یک انسان بد را نمی سازد. اگرچه نژادپرست نیستم اما به پارسی بودن خود و جدایی فرهنگ از سیاست افتخار میکنم، من عاشق انسانها هستم و از جنگ متنفر. پدر و مادر مارک بسیار مهربان بودند، پس طبیعی بود که در مورد سفر مارک به ایران نگران باشند. بخاطر همین بود که به آنها حق می دادم. ما نباید از تمام مردم انتظار داشته باشیم که واقعیت را بدانند؛ واقعیت مثل شیرنارگیلی است که باید برای دستیابی به آن نارگیل را شکست. کلیشه های درمورد ایران، چیزی است که ذهن اکثر مردم جهان را دربرگرفته.

    چند عکس با هم گرفتیم، اما به آنها قول دادم تا تصاویرشان را در اینترنت منتشر نکنم، پس تصویرشان را به چیزی که در ذهنم ساختم تبدیل کردم.

    حالا بعد از این همه داستان با هم نشسته بودیم و میخندیدیم، پدر و مادر مارک را برای سفر به ایران و دیدن سرزمین های اشغالی و زیبای پارس دعوت کردم. مجارستان پر از نسل هایی است که شاهد جنگ های مختلف بوده اند، جنگ ها بر اندیشه ها و باورهای بسیاری از مردم تاثیرگذار هستند. رسانه ها اخبار جنگ و جنایت را بیشتر از آنچه که است نشان می دهند، آنها سعی می کنند خبر را جذابتر از آنچه که در واقعیت می باشد پیچ و تاب بدهند تا توسط مردم بیشتری خوانده شوند. کشورهای جنگ زده برای رسانه ها مثل زمین بازی میمانند؛ برای مثال، آسیب کودکان امروز سوریه برای شهرت و جذابیت رسانه ها بسیار مفید بوده اند. اگر جهان با باور و اعتماد به این کانال ها حرکت کند، فردا شاهد اتفاقات ترسناکتری در این کرۀ خاکی خواهیم بود. نسل فردا فکر می کنند که حتی انسان هایی که روزی "کودکان سوری" نام گرفته بودند برای برقراری ارتباط بسیار خطرناکند، حتی به این فکر نخواهند کرد که آنها فقط جنگ‌زده اند.

    سیاست هیچ کشوری نمیتواند بر روی مردمانش تاثیر بگذارد، نسل های گذشته که جنگ های جهانی را دیده بودند همیشه در رادیو شنیده بودند: "آلمان ها فرانسه را فتح کردند" ، "انگلیسی ها موشکی را به آلمان پرتاب کردند" و حالا می شنوند: "ایرانی ها بمب اتم ساختند - ایرانی ها دخترانی که حجاب ندارند را زندانی می کنند و می کشند." به نظر من رسانه باید بسیار در مورد کلماتی که می سازد مراقب باشند. اینکه بنویسند "ایرانی ها بمب اتم ساختند" تا اینکه بنویسند "رژیم حاکم بر ایران بمب اتمی ساخت" بسیار متفاوت است.

    مطمئنم که حداقل 95 درصد ایرانیان نمیدانند بمب هسته ای واقعاً چیست و علاقه ای هم به دانستن آن ندارند. مردم ایران از اقوام مختلف، و پارسیان اصیل شاهد ظلم و ستم های بسیاری در تاریخ بوده اند، و اکنون باید به ایران سفر کنید تا درک کنید وقتی جهانگردان می گویند ایران با سخاوت‌ترین مردمان را دارد، وقتی میگویند مردمان ایران مهمان‌‌نوازترین مردمان دنیا هستند، واقعاً منظورشان چیست.

    در قلمرو پارس (ایران)، مهربانی معنای واقعی خود را از دست نداده، هرچند که "تعارف" معنای اولیه خود را از دست داده است اما ایرانی ها هنوز در مهربانی و مهمان‌‌نوازی در دنیا حرف اول را می زنند. من پارسی‌ام اما اینها کلمات من نیستند، تجربیات جهانگردان دنیادیده در مورد سفرشان به ایران است.

    تمام جهان به ناچار گرفتار جنگ و سیاست است، اصلاً از همان ابتدا جنگ چرا آغاز شد؟ تمام مشکلات از زیادی‌خواهی مردم در مورد پول است. همیشه آرزو داشتم که کاش چیزی به نام پول وجود نداشت، و اکنون همۀ جهان در صلح و آرامش بود. وقتی که پول همه چیز را مدیریت می کند، زندگی در صلح بسیار دشوار است، اما دست نیافتنی نیست.

    ما میتوانیم جویای صلح باشیم

    تاکنون در تجربۀ پروژه "چشم سوم" فهمیده بودم که مجارستانی ها بسیار صلحجو هستند. اگرچه قبل از سفر به مجارستان از خیلی ها شنیده بودم که مجاری ها نژادپرستند. اما من ویکتوریا و زولتان، لزلو، مارک و دورکا را می شناختم، چند مجارستانی بسیار ملایم و صلح‌طلب. پس چگونه میشد که ننگ نژادپرستی به مجارستانی ها بچسبد؟

    این باید کلیشه ای باشد که ذهن آدمهایی که درمورد مجارستان صحبت کردیم را پوشانده باشد، باید چیزی پشت پرده باشد. چیزی که هرکسی شاید نداند. اما من باید آنرا کشف میکردم، بنابراین گامی جدید برای شکستن کلیشه ها آغاز شد؛ باید می دانستم چه چیزی از خارج مجارستان را "نژادپرست" می نمایاند. شروع به خواندن در مورد مجارستان کردم، درمورد جنگهایشان، فرهنگشان و سرانجام سیاست امروزشان. رفتار دولت مجارستان با پناهجویان بسیار بد و نژادپرستانه است. همین سال گذشته بود که در مورد آن پدر سوریه ای میخواندم، میخواست که از مرز عبور کند، اما پلیس مجاری او را به زمین انداخت و اجازه ورود نداد. درباره رفتار بد و تند اداره مهاجرت مجارستان شنیدم، و تمام چیزهای بد، دلیلی نمیشد که بگویم مجارستانی ها نژادپرست هستند. من فقط دوستان مجاری ام را ندیده بودم، در پرواز از دوحه، قطر به مجارستان، با مسافران مجاری صمیمی بسیاری آشنا شدم، و همچنین یک خانم مجاری-استرالیایی بسیار مهربان که کنار من نشسته بود. هرچقدر که مجارستانی های بیشتری را ملاقات کردم، بیشتر از مهربانی‌شان آگاه شدم.

    وقتی به مراسم عروسی زولتان و ویکتوریا رفتم، با تعداد خیلی زیادی از مجاری ها آشنا شدم. مجاری ها دقیقاً برعکس آن چیزی بودند که میشنیدم. آنها یکی از خودمانی ترین مردمان اروپا هستند، مردمی که دوست دارید با آنها ساعتها بگذرانید و حس کنید سالهاست همدیگر را می شناسید. مجاری ها به سرعت با شما ارتباط برقرار می کنند، به راحتی نزدیک می شوند از زندگی شما می پرسند و در مورد زندگی خودشان می گویند. درنهایت این کلیشه ها از ذهنم پاک شد، هرچند که از گذشته تجربۀ خوبی با مجاری ها داشتم، اما صحبت های دیگران کمی باعث تردیدم شده بود که شاید فقط دوستان مجاری من خوب باشند! مجارستانی ها ثابت کردند که یکی از صلحجوترین ملت هایی هستند که میشناسم. گاهی ملاقات با افراد خاص مثل ویکتوریا و زولتان اشک شوق را به چشمانم میاورد که هنوز چنین انسان های دوست داشتنی و مهربان در این سیاره زندگی می کنند.

    (https://www.vahidtakro.com/hungary/hungary-we-can-be-peaceful/)

    صلح برای کل جهان امکان‌پذیر است؛ تنها جنگها، مرزها، تقسیم و تصرف منابع اصلی جهانی باعث سخت تر شدن راه رسیدن به آن می شود. من تا امروز برای انسان‌شناسی و تاریخ سفر کردم، و به خوبی کشف کردم که میل به صلح در قلب همه انسان ها وجود دارد. میل به جنگ نیز وجود دارد، اما نه در قلب انسان ها. در قلب برخی سیاستمداران و اشغالگرانی است که بازار رسانه های کلیشه‌ساز را گرم می کنند. بیشتر مردم به اخبار حوادث علاقه دارند، وقتی ترجیح مردم اخبار حوادث باشد، پس رسانه ها حادثه سازی می کنند و حوادث را تا جایی که تخیلشان کمک کند بزرگ می کنند.

    همه میدانیم که کیلشه ها ذهن همۀ انسانهارا اشغال کرده اند، اما چه کلیشه هایی؟ کجا؟ چگونه؟ و چطور باید برای پاک کردن آن در ذهن دیگران مفید باشیم؟

    باید بیشتر و بیشتر برای شناختنشان سفر، و آنرا به دیگران منتقل کنیم. کلیشه ها بسیار ساده شکل می گیرند، و بسیار سخت پاک می شوند. مطمئناً افرادی در جهان هستند که بر ضد این کلیشه ها فعالیت می کنند، افرادی که نه تنها بازار رسانه ها را در معرض خطر قرار می دهند، بلکه به تجدیدنظر در مورد جهان به جهانگردان و مردم کمک می کنند. اما پاکسازی این دروغهای تلخ به نیروی بیشتر نیاز دارد. هیچ چیز در جهان مانع صلح نمی شود؛ رنگ پوست، جنسیت، ظاهر، وضعیت مالی، ملیت، قومیت و مذهب هیچ تفاوتی ایجاد نمی کنند. من همراه با بسیاری از اهداف شخصی دیگر، به مجارستان سفر کردم تا با این کلیشه ها روبرو شوم و آنها را توسط پروژه "چشم سوم" رد کنم. متوجه شدم که نژادپرستی سیاستمداران مجارستان، بر روی مردمانشان تاثیر نمیگذارد.

    سفر مارک و دورکا با ترس و کشمکش کلیشه های ذهنی شروع، و با خوشحالی و خاطرات شیرین به پایان رسید. آنها واقعیت را به پدر و مادر مارک نشان دادند، واقعیت هایی که امروزه در ذهن بسیاری به علامت تعجب تبدیل شده. مشکلات سیاسی و اجتماعی ایران، زندگی در آن را سخت نموده اما این دلیلی نیست که بتوان گفت این کشور برای سفر خطرناک است. این دو نفر پس از سفر به ایران عاشق آن شدند، دورکا در حال خواندن ادبیات و زبان فارسی است، و قصد دارد برای ادامه در این رشته به ایران مهاجرت کند. مارک که تمام افکارش در مورد ایران تغییر کرده، مطمئنم دوباره به ایران برمیگردد تا بقیه شهرهای این سرزمین عجیب را ببیند. پدر و مادرش، و تمام مجارستانی هایی که ملاقات کرده ام، توسط من همه به ایران دعوت شده اند، و مطمئنم روزی آنرا برنامه ریزی خواهند کرد. شکستن این کلیشه ذهنیت بسیاری را در مورد ایران تغییر داد، و در این باره بسیار خوشحالم.


    نقطۀ بالا قرار بود انتهای این پست باشد، اما اواسط ماه مارچ با جهانگردی آلمانی به نام توماس آشنا شدم، او را دعوت کردم و از او خواستم اولین خوانندۀ این متن باشد، و چیزی در مورد "کلیشه ها و سفرش به ایران" اضافه کند.

    علاقه توماس به فروهر، اهورا مزدا و تاریخ پارس، او را سه بار به ایران کشانده بود. گردنبند او چیزی بود که برای ثانیه هایی در اولین ملاقات به آن خیره شده بودم. توماس اضافه کرد: "اولین بار که تصمیم گرفتم به ایران سفر کنم 4 سال پیش بود، دقیقاً بعد داوطلبی‌ام در شرق بیت المقدس. همیشه به وضعیت پیچیده شرق و غرب اهمیت می دادم و آنرا دنبال می کردم، و پس از 3 ماه زندگی در اسرائیل می خواستم "کشوری که بدترین دشمن اسرائیل است" را ببینم. دنیای رسانه های غربی باعث می شود که یک شخص فکر کند که ایران پر از افراد خطرناکی است که میخواهند دنیا را با بمب نابود کنند و به عصر حجر برگردند. هرچیزی که درمورد ایران می شنوید همیشه منفیست، نتیجه آن تفرقه اندازی میان ملتها و ایران است. البته که من فکر نمی کردم ایرانی ها این چنین باشند، اما وقتی سوار هواپیما به مقصد تهران شدم هنوز احساس غریبی داشتم. هیچکس را در آن کشور نمیشناختم، فقط به طور تصادفی با چند ایرانی در فیسبوک آشنا شده بودم و سوال هایی مثل این می پرسیدم: "اگه تیشرت بدون آستین بپوشم منو میبرن زندان؟". قبلاً در کتاب راهنمای سفر به ایران در مورد مهمان‌نوازی ایرانیان خوانده بودم، اما اولین بار که خودم آنرا تجربه کردم این حس را داشتم که مهربانی بسیاری درحال تزریق شدن به من است. چطور ممکنه که واقعیت ایرانیان با تصویری که رسانه از آنها در ذهنمان ساخته بسیار متفاوت باشد؟! پاسخ در کلمۀ "سیاست" خلاصه می شود. مطمئن باشید که هرگز در رسانه های اصلی غربی چیز مثبتی در مورد کشورهایی مثل روسیه، ایران، چین و کره شمالی نخواهید شنید. آیا یک شخص از کره شمالی بخاطر بی‌کفایتی دولتش خطرناک است؟ برای بیشتر مردم جواب ممکن است "بله" باشد. حداقل در عمق افکارمان این کلیشه ها در حافظه رشد کرده است.

    این بار سومی است که به ایران سفر می کنم، کشوری شگفت‌انگیز پر از مردم مهربان. طبیعتی زیبا با تاریخی کهن. با وجود تمام مشکلات سیاسی که کشور امروز با آن مواجه است، هیچوقت فکر نکردم که از دیدن آن خسته خواهم شد. وقتی بار دوم به ایران سفر کردم، تصمیم گرفتم تجارب مثبت و واقعیتی که شاهدش بودم را به مردم آلمان انتقال دهم. با شور و شوق بسیاری خاطراتم را تعریف می کردم، چنان که برادرم کسی که هیچوقت به سفر علاقه ای نداشت تصمیم گرفت با من بیاید. چندبار باهم قرار گذاشتیم و یک برنامۀ سفر چیدیم، و بعد از مدتی دوست دخترش هم خواست که با ما همسفر شود. هفته بعد برادرم تماس گرفت و گفت دوست دخترش سفر را کنسل کرده، گفت با محدودیت زمانی و مشکلات مالی مواجه هستند. با اینکه این همه داستان و تجربه ی شیرین برایشان تعریف کرده بودم، فکر می کنم هنوز تردیدهایی برای سفر به ایران داشتند که باعث شد در آلمان بمانند. هرگز نمی توانید انسان ها را با کلمات تغییر دهید، افراد باید خودشان تجربه کنند تا به واقعیت پی ببرند. اگر قدرت این را داشتم که دستوری برای تمام انسان های دنیا صادر کنم، مردم را مجبور می کردم حداقل برای یک سال به دور دنیا سفر کنند. چون این بهترین راه برای نابودی کلیشه هاست، و اگر در این مورد روشن فکر باشید، سفر به شما می آموزد که همۀ ما با ملیت های مختلف، رنگ پوست و ادیان مختلف، هنوز "یکی" هستیم."

    وحید تکرو - آوریل 2018

    آیا سوالی دارید؟ نیاز به کمک دارید؟ کامنت بگذارید.

    0 دیدگاه

    بارگذاری دیدگاه ها